نیستان

 
از این به آن
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۸
 

از این ستون به آن ستون

فقط کاشی های سپیدی است که باید بشماری

صدای گامهاییست که پژواکشان را

در سکوت خانه خالی و در تنهاییت ، فریاد می کنند

و باید از سکوت شکسته شده ترسید

از این سکوت تا سکوت بعد

هزار فریاد خفته است

گاهی سیاه و گاهی سپید

که باید با چشم های بسته  فراموش شوند

که مبادا سکوت دیگران به آتش کشیده شود

از این عکس تا قاب عکس خالی دیگر

هزار خاطره نهفته است

هزار نقطه زرد و سرخ

که می شد بی رنگ باشند ولی پر رنگ

از این تولد تا مولود بعد

هزار زندگی و مرگ خفته است

که باید بیدارشان کنی

و از این مرگ تا مرگ

هزاران خانه کوچک تنهایی

که فقط باید تنهاییت را در سکوت آنها فریاد کنی

آواز کنی ، آنهم با شور

و آنهم با سازی شکسته ، که ناکوک می نوازد

و از این عشق تا هجران

فقط باید سکوت را تجربه کنی

و از این زن تا زندگی

سکوت مجربت را فریاد کنی

 و بگویی 

آهای ، آه

آهت را با گرما فریاد کنی

و بگذار آینه اتاق تنهاییت را کدر کند

تا تصویر خودت را ازیاد ببری


 
comment نظرات ()
 
 
در این شبها
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۸
 

در این شبها که یخ می بندد از سرما

نارسیده باران ها برزمین خشک ما

و فریاد ها بر لب می خشکد

همچو برگهای سبز خشکیده بر شاخساران در بهاران

سکوت بادها ماند به آواز زنجیران به پای نو اسیران

بر زمین خشک بی باران

می آزارد اما گوش های این خدایان را

به خواب ای کودک امروز ، آرام

که اینجا جای باران سنگ می بارد

امن و بیداد می بارد بر سر ِما

که اینجا ، برای یک سکوت خشک و خالی

قفس حکم است و تنهایی

*          *          *

که امروز زرد رنگ پیروزی است

و روزی آسمان مه گرفته باز خوهد شد

و از پشت تمام این ابرهای دل گرفته

دوباره با عشق می تازد به این خاکساران

مهر ِ امید

گوش کن

نداهایی ز فردا می رسد بر گوش

سحر می آید اما روزگاری


 
comment نظرات ()
 
 
بدرود با درود
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸
 

با هزار قصه خواندمت

تو ناشنیده رفتی

حالا بهارانی رفته است و برگ ریزانی در پیش

آهسته می روم با سیگاری بر لب

زیر ترنم باران پاییز

خشخش برگها می دهد آزارم

صدای اهنگ در گوشم همگان را می ازارد

و من غرق در رویاهای سیاهم ،

، بی اعتنا ،

به دکمه های باز پیراهن و بوق ماشین هاو نگاه عابران

و بند کفشهایم که از هر از گاهی زیر کفشهایم می ماند

و مرا تا مرز زمینی شدن می برند

و هنوز در میان صدای فرهاد

که بلند تر از همیشه می خواند

"شنبه روز بدی بود"

            تا

                        " جمعه حرف تازه ای برام نداشت "

فقط صدای خنده های تورا می شنوم

که انگار صد سال بود

نخندیده بودی

و من با خنده ات پرواز می کردم

اما حالا ، نفس هم سنگین است

همین قدم و زمین هم زیاد است

آنروزها تو بودی و قدم های یکسان

حالا قدمها هر کدام به یک اندازه و بی اندازه

بگذریم

همانگونه که از آن سالها گذشتیم

باز هم به راه خود

بدرود با درود


 
comment نظرات ()
 
 
!!!
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۸
 

گنجشک ها هم سیاسی شده اند

شب ها در خوابگاه درختان پیاده رو

هی بحث می کنند ، داد می کشند،شعار می دهند

چون همزمان حرف می زنند

حرفهایشان را نمی شنویم

تفنگ بادی ها می آیند ، چراغ می اندازند

گنجشک ها سراسیمه پاذرختی می شوند

این درخت امسال چقدر گنجشک آورده است !

خدا کند ما  ؛ گوش کم نیاوریم.

شعر از اکبر اکسیر-مجله نگاه نو شماره 82 ص107

آری همه چیز سیاسی شده است.و گمان می کنم که فاجعه ای در پیش است.بازهم به عقب بر گشته ایم . دوباره و دوباره تکرار مکررات را چه با شوقی می طلبیم.ایکاش فقط کمی و فقط کمی بیش از نوک بینی  مان را ببینیم و این عینک تیره را کنار بزنیم.آری  خدا کند که گوش کم نیاورند و بشنود صدای گنجشکان را که چگونه ملتمسانه صدا می زنند آی تفنگهای بادی  ، گربه های  سیاه را هدف روید که عرصه  زندگی را بر ما تنگ کرده اند .ما آب از سرمان گذشته است ، ما با تفنگ های بادی بزرگ شده ایم و کودکیمان را با آنها گذرانده ایم.خوب می دانیم که صدای تیر در آسمان می ماند و خون یک گنجشک بر زمین خواهد ماند و سیاه خواهد شد همانند روزگار.و من یک بچه گنجشکم که هنوز از صدای تیر می ترسمو مرا اموخنته اند که گاهی در زیر نور خورشید بیاندیشم و اگر کسی کنارم نبود فریاد بر آورم که آهای  با شما هستم ای تفنگداران من اینجای ، ناگهان گنجشک پیر می رسد و زیر لب مرا می گوید که هیس ، ساکت باش ، سایه ها نزدیکند و دوباره مهر سکوت بر لب ها اما ای کاش پیر ما می دانست اندیشه هیچ گاه با هیچ مهر و تفنگی خاموش و ساکن نخواهد شد.

به امید آنکه همه گنجشک ها بیاندیشند و بیاموزند پرواز را.


 
comment نظرات ()
 
 
چه بگویم؟
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸
 

و به نام تو

در شبی سرد ، در میان برگهای رنگی

خش خش کنان راه می روم

در میان چشم هایی که فقط مرا می بینند

با سری رو به زمین و قدمهایی نا همگن

با چشمهایی نیمه باز

می شمارم ،

شمار برگهایی تفکیک شده پاییزی را

که چگونه هنوز برگهایی حق حیات دارند و

عده ای زیر پا جان می دهند؟!

من نمی دانم که این عابران چگونه

با لذتی سرشار

به صدای جان سپردن برگها گوش می کنند؟!

و دلم سخت گرفته ست از این –

ابرهاییکه پوشانده اند چهره مهتاب مرا

و آسمان غرق غرق در نور چراعهاییست ، مصنوعی

من در این دور تسلسل نمی دانم – گم کرده ام

نقطه شروعم را ، و خسته از این تسلسل بیهوده

در انزوای ذهنم در جست و جوی نقطه پایان

اما ، به هر دم

با هر ثانیه ، این ساعت شماته دار زندگی

این دایره ، بر وسعتش می افزاید و من خودرا

دورتر از هرچه هست می بینم

اما چه سود ،

همواره در مرز مشترک هیچ ها و همه

قدم زدن؟!


 
comment نظرات ()
 
 
تکرار
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۸
 

من از روشنایی روزی حرف می زنم

که برف های سپید از آسمان تیره و تار می بارند

و فریاد سکوت بر لبهای باز خشکیده مانده بود

همچون یک لبخند ماسیده بر لبان یک مجسمه

و زمان باز ایستاده بود

از رفتن و چرخش

و گونه ها خیس از شوق چشم های سرخ

راه را بر اشک باز می کردند

اما اشک  سر از پا نمی شناخت

آری

من از زمانی می گویم

که عقربه های ساعت به مرکز یک عمر  زندگی بی خاطره

می گردند و دایره می کشند

تا کاملترین شکل هندسی را در ذهن تداعی کنند

تا نقص های زندگی خود را ، به رخ ما نکشند

و هنوزهم ، آینه از وادادن این همه نقش تکراری

بر دیوار سیاه پوش خاطره ها

            آ‍زرده است.

اما هنوز از عمرش باقی است و

باز هم قصه اجبار

            *          *          *

خورشید ساکت مانده است

  پشت این ابرهای سرد و یکدست

            که در اوج سیاهی سپید می بارند

و زمین در اوج گرما ، سرد وکرخت

انگار همه چیز حتی زمان  یخ بسته است

 و چشمهای تیریمان نگاهشان را

  تنها به یک نقطه

در انتهای شبهای بی فردا

      گره زده اند .

چه فایده از آمدن فردا

وقتی دیروزی پشت سرت نیست؟!

وقتی ماهی نیست تا در آن

خورشید را ببینی

که شاید گرمای نچندان تند خرداد را

در شبهای سرد آذر احساس کنی

باید تنها، تن ها را به همان آینه دل خوش کرد

باید به غرایز تن داد

تا در قابی

که نامش را زندگی گذارده اند

برای خودت جایی بیابی

تا شاید آینه

تصویر پر تکرار تورا در عمق بی عمقی زمان ثبت کند

و این چیزی جز یک قانون ساده نیست !‌!‌!

تکرار . . تکرار . . . تکرار . . .!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی با طعم عشق
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
 

آره قبول.من هم مثل تو.می دونم سخت.می دونم پر از رنجه.می دونم پر از سختیه.آره واقعا می تونه یک عذاب مداوم باشه و یا مثل یک سر درد مداوم آزار دهنده.اما گاهی میشه یک دیاسپام انداخت بالا و کمی اروم شد.ها؟ آیا واقعا اینطور نیست؟!آره واقعا دیاسپامی واسه این زندگی(رنج مداوم) هست؟ به نظر من هست.البته این کاملا شخصی است.اره گاهی یک چیز ساده به اسم دوست داشتن می تونه حکم یک دیاسپام باشه حد اقل برای چند صبایی آرومت کنه.اما برای یک ادم تشنه حتی یک جرعه آب هم غنیمته.نه؟! البته به شرطی که اونقدر این دوست داشتنه جدی نباشه که خودش یک معضل بشه و نه تنها آرومت نکنه بلکه خودش درد بی خوابی هم بیاره.

پس دوست داشته باشیم بی بهانه اما نه خیلی جدی.

 

می توان شیرین کرد

قهوه تلخ زندگی را

با اندکی چاشنی عشق

فقط باید پایید

حد این چاشنی را

که اگر از حد بگذشت

دیگر دارویی برایش نیست

جز مرگ!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : پیمان کمالی نژاد - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸
 

آسمان را بارها

 

با ابرهایی تیره تر از این

                     دیده ام

    اما بگو

            ای برگ!

در افق این ابر شبگیران ،

کاین چنین دلگیر و بارانی است

پاره اندوه کدامین یار زندانی است؟!

دکتر شفیعی کدکنی


 
comment نظرات ()